راه رفتن ، دویدن ، پرواز

وقتی راه رفتن آموختی دویدن بیاموز ودویدن که آموختی پرواز را راه رفتن بیاموز

زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود سرزمین هایی که می پیمایی بر

مساحت تو اضافه می کند دویدن بیاموز چون هر چیز را که بخواهی دور است و

هر قدر که زود باشی ، دیر . و پرواز یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی

برای آنکه به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی من راه رفتن را از یک

 سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.

بادها از رفتن چیزی به من نگفتند زیرا آن قدر در حرکت بودند که رفتن را

نمی شناختند!

پلنگان دویدن را یادم ندادند ، زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند .

 پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن

را به فراموشی سپرده بودند!

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود ، رفتن را می شناخت و کرمی که در

اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود

 از پرواز بسیار می دانست.

آن ها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.

 وقتی راه رفتن آموختی دویدن بیاموز ، دویدن که آموختی پرواز را. راه رفتن بیاموز

 زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری ، دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت

 تا خدا بدوی و پرواز یاد بگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی!

یه دوست

امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد. احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي. آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي ...

 

دوست و دوستدارت:خدا

خدا و شیطان!!!

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟!


استاد دانشگاه با این

سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند...


آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق

کرد؟


شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد

"


استاد پرسید: "آیا خدا همه

چیز را خلق کرد؟"


شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا

"


استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را

خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما  نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"


شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد

. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.


شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما

سوالی بپرسم؟"


استاد پاسخ داد: "البته

"


شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما

وجود دارد؟"


استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون

حسش نکرده ای؟ "


شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند

.


مرد جوان گفت: "در واقع

آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."


شاگرد ادامه داد: "استاد

تاریکی وجود دارد؟"


استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد

"


شاگرد گفت: "دوباره

اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

 

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟ "


استاد زیاد مطمئن

نبودپاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."


و آن شاگرد پاسخ داد: " شیطان وجود ندارد

آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد . خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید .



نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن!!!

 

بازگشت

فرصتی نمانده است ، بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا ، یا من تو را می کشم یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر ، دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان ، کوچک بماند بهتر است ، به دنیا نیاید بهتر است
اصلاً این فیلم را به عقب برگردان
آنقدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود که می دود در دشت های دور
آنقدر که عصاها پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان دوباره بر زمین...
زمین...
نه ، به عقب تر برگرد
بگذار خدا دوباره دستهایش را بشوید ، در آینه بنگرد
شاید تصمیم دیگری گرفت.


امتحااااااااااااااااااان

با توجه به نزديک بودن فصل امتحانات امروز ديکشنری لغت امتحان را برايتان

ميگذارم اميدوارم خوشتون بياد.

 ديكشنري امتحان

 


يك سري اعمال ننگين در صورت با عرضه بودن واين كاره بودن شخص امتحان

شب امتحان:
شب ملخ.شب ظلماني يلدا.شب سوانح وسوختگي نا كجا آباد دانش آموز .شبي كه در آن

 نسكافه و قهوه از واليوم ده هم خواب آورتر مي شوند.در اين شب انسان تمام مصائب

 تاريخ بشر را به صورت كنسانتره نوش جان مي كند.يك نوع زلزله در ميان ايام سال.

شب چشمهاي پف كرده ودهان هاي كف كرده.شب رقص وپايكوبي كلمات جزوه وكتاب

 بر روي سسلسله اعصاب محيطي ومركزي دانش آموز .

جزوه:
يك جور كاتاليزور كه در صورت همكاري ابروبادومه وخورشيدواينا دانش آموز را به سمت

 پاس شدن درس هل مي دهد.تمام همه علم بشري.چكيده دانش تاريخ مصرف گذشته استاد.

وسيله اي كه معمولا دانش آموز با آن سر كار گذاشته مي شود.تنها شاهد ماجراي سوخاري

شدن دانش آموز در شب امتحان.قوت قلبي كه عاقبت آفت قلب مي شود.

مراقب:
موجودي ستم كار و ريا پيشه كه متاسفانه چشم وگوش و باقي حواس را هم دارد.

سيستمي كه نقش دزدگيرمنازل را سر جلسه ايفا ميكند.گالري ضدحال.موجودي كه

روي سينه اش نوشته شده:من مراقبم،شما چطور؟ يك نوع تله موش زنده.

روزامتحان:
روزي كه درآن خورشيد طلوع نمي كند.زماني براي جفتك زدن اسب ها،لحظه اي كه

 درآن دانش آموز مي خواهد سر به تن عالم آدم نباشد.روز شغال.روزي كه درآن نگاه ها

عميق مي شوند.روزلبخندهاي استراتژيك.روزي كه در آن دوست ودشمن با هم ودر كنار

 هم به قربانگاه مي روند.

نمره:
تبلور ميزان دانش،مهارت ودودره بازي دانش آموز ،بهانه اي هميشگي براي اعتراض.

وسيله اي كه استاد با آن چه ها كه نمي كند!عاملي كه براي بدست آوردن آن دانشجو

علاوه برخرزدن،اعمال شنيع ديگري رانيز بايد انجام دهدكه قلم دروصف آن قاصراست!

سؤال:
يك نوع شعورسنج استاد ودانش آموز .كلمات نفرت انگيزي كه به نوبت وتك تك مثل نيزه در

چشم دانشجوفرو ميروندولحظه به لحظه او را به عمق ناداني اش واقف تر مي كنند.

لورفتن آنها به حماسه سازي دانشجويان منتهي ميشود.انواع مختلف آن از تشريحی

 سيانوري تاتستي گوگوري مگوري متغيراست.

استاد:
منبع علم،ژنراتوردانش،نيروگاه انسانيت،تبلوردانايي،كوه توانايي،مايه افتخارما،بابا تو

 ديگه كي هستي ترين موجود عالم،خودصفا،اندوفا،دارنده انواع واقسام شفا،ضدجفا،

ياري گر ضعفا،معلم الخلفا...... 

این بچه بی صبرانه منتظر اول خرداد و شروع امتحانات است

نمی بینی داره ذوق مرگ می شه!!!!!

 

ديروز امروز فردا

روز ها یمان  بیهوده رفت ،  وما دلخوش ،

 

فقط به همان رفتن ،

 

آخر فکر می کردیم  فردا ، امروز تمام می شود

 

حواسمان نبود ، وقتی فردا ی ِ امروزمان تمام شود

 

باز هم فردایی هست !

 

شاید فردایی بد تر !

 

دلهامان خوش بود ،

 

به اینکه آخر همه ی فرداها که بد نیستند

 

خوش به اینکه روز های خدا زیاد است

 

حواسمان نبود ، دیروز هایمان ،

 

دارد بیشتر از امروز وفردا هامان می شود

 

حواسمان نبود ،

 

آخرش فردا هامان می شود امروز وووووو

 

همه ی امروز هامان  می شود دیروز

 

دیگر هر چه می ماند می شود فقط  افسوس

 

 

Rozaneh Group

 

                                                       

یه چیز جالب

روزي سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد.

شخصي نشست و ساعت ها تقلاي پروانه براي بيرون آمدن
از سوراخ كوچك پيله را تماشا كرد.

آن گاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر مي رسيد
كه خسته شده،و ديگر نمي تواند به
تلاشش ادامه دهد.

آن شخص مصمم شد به پروانه كمك كند
و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد كرد.
پروانه به راحتي از پيله خارج شد،
اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروكيده بودند.


آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد .
او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحكم شود
و از جثه ي او محافظت كند.
اما چنين نشد!


در واقع پروانه ناچار شد همه ي عمر را روي زمين بخزد
و هر گز نتوانست با بال هايش پرواز كند.

آن شخص مهربان نفهميد كه
محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز
آن را خدا براي پروانه قرار داده بود،
تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود
و پس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد.

گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم.
اگر خداوند مقرر مي كردبدون هيچ مشكلي زندگي كنيم،
فلج مي شديم ،به اندازه ي كافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم.


من نيرو خواستم و خداوند مشكلاتي سر راهم قرار داد، تا قوي شوم.
من دانش خواستم و خداوند مسايلي براي حل كردن به من داد.


من سعادت و ترقي خواستم و خداوند به من
قدرت تفكر و زور بازو داد تا كار كنم.
من شهامت خواستم و خداوند موانعي سر راهم قرار داد،
تا آنها را از ميان بردارم.


من انگيزه خواستم و خداوند كساني را به من نشان داد كه نيازمند كمك بودند.
من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به ديگران محبت كنم.

«من به آنچه خواستم نرسيدم...
اما آنچه به آن نياز داشتم ،به من داده شد.»


نترس با مشكلات مبارزه كن
و بدان كه مي تواني بر آنها غلبه كني.

آخرین مد

                  به مد پرستان بگویید ٬ آخرین مد کفن است ...

شکایت نمی کنم!
شكايت نمي كنم، اما
آيا واقعاً نشد كه در گذر ِ همين هميشه ي بي شكيب،
دمي دلواپس ِ  تنهايي ِ  دستهاي من شوي؟
نه به اندازه تكرار ِ  ديدار و همصدايي ِ  نفسهامان!
به اندازه زنگي...
واقعاً نشد؟
واقعاً انعكاس ِ سكوت،
تنها حاصل ِ  فرياد ِ آن همه ترانه
رو به ديوار ِ خانه ي شما بود؟
نگو كه نامه هاي نمناك ِ  من به دستت نرسيد!
نگو كه باغجه ي شما،
از آوار ِ آن همه باران
قطعه اي هم به نصيب نبرد!
نگو كه ناغافل از فضاي فكرهايت فرار كردم!
من كه هنوز همينجا ايستاده ام!
كنار همين پارك ِ  بي پروانه
كنار همين شمشادها، شعرها، شِكوه ها...
هنوز هم فاصله ي ما
همان هفت شماره ي پيشين است!
ديگر نگو كه در گذر گريه ها گُمش كردي!
نگو كه نشاني كوچه ي ما را از ياد بردي!
نگو كه نمره ِ پلاك ِ غبار گرفته ي ما،
در خاطرت نماند!
آيا خلاصه ي تمام اين فراموشي هاي ناگفته،
حرفي شبيه « دوستت نمي دارم» تو
در همان گفتگوي دور ِ  گلايه و گريه نيست؟

gharibane

ايستادي روبروم


گفتي: خدا حافظ


هيچي نگفتم


گفتي: ميدوني كه ...بايد برم


هيچي نگفتم


گفتي: متاسفم...ولي...ميدوني كه


هيچي نگفتم


گفتي: مواظب خودت باش


هه...هيچي نگفتم


دست تكون دادي و پشتت رو به من كردي و رفتي


رفتي...


رفتي...


اونقدر ازم دور شدي و رفتي كه ديگه نديدمت


رفتي...


ساعتها ايستادم


تنها


 روزها و ماهها و سالها



و تو هنوز مي رفتي


.
.
.


ايستاده بودم هنوز


صدايت آمد از پشت سرم


پشت سر


گفتي سلام


هيچ چي نگفتم


گفتي: من برگشتم ...آخه... ميدوني كه


هيچ چي نگفتم

 
هيچ چي نگفتم


فقط صدايي در درونم مي گفت


زمين گرد است


زمين...گرد است